داستان کوتاه: گوساله در کوزه!

سلام

استادم خدا حفظش کنه، یه حکایتی رو برای من تعریف کردند که حیفم اومد برای شما هم بازگو نکنم!

گوساله ای از روی کنجکاوی سرش رو توی کوزه‌ی بزرگی کرد ولی دیگه نمیتونست در بیاره سرشو!

صاحب این گوساله و کوزه پیرمرد و پیر زنی بودند، وقتی با این صحنه مواجه شدند نمیدونستند چیکار باید بکنند، چرا که هم گوساله براشون عزیز بود و هم کوزه؛ رفتن با دیگران مشروت کردند و همه گفتند که باید کوزه رو بشکنند تا بتونند کوساله رو نجات بدن… ولی کاری که کردند این بود که سر گوساله رو بریدن تا کوزه در امان بمونه! وقتی سر گوساله بیچاره رو که بریدن سر افتاد داخل کوزه و باز همدر نمیومد، سر انجام مجبور شدند که کوزه رو بشکنند تا سر گوساله رو از اون تو در بیارن!


به قول رزمنده عزیز:

تفکر نوشت: نذاریم کوزه و گوسالمون باهم نابود بشن…(گر در خانه کس هست یک حرف بس است…)

پ.ن: لطفا تفکر نوشت خودتون هم بنویسید!

دیدگاه خود را در میان بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *